غنچه از خواب پرید  و گلی تازه به دنیا آمد 

 خار خندید و به گل گفت سلام  و جوابی نشنید 

 خار رنجید ولی هیچ نگفت ساعتی چند گذشت 

 گل چه زیبا شده بود  دست بی رحمی آمد نزدیک

گل سراسیمه ز وحشت فسرد  لیک آن خار در آن دست خلید 

 و گل از مرگ رهید صبح فردا که رسید 

 خار با شبنمی از خواب پرید گل صمیمانه به او گفت سلام.

/ 1 نظر / 12 بازدید
کورش بهزاد

چقدر زیبا بود. خیلی خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم دوباره می نویسد.