و قتی ازتولددوستش برگشت چشمای کوچولوش پرازاشک بود

مامان توآغوشش گرفت وگفت:چی شده پسرم؟

گفت مامان:بابای دوستم یه کامپیوتر بهش هدیه داد.

تازه دوستم گفت:براش رمز می ذارم تا بابام نتونه دست بزنه

مامان گفت:خوب حالا مشکل تو چیه؟

پسر کوچولو گفت:من اگه بخام بیشتر از یک ساعت بشینم دعوام می کنی

تازه رمز کامپیوتروهم هیچ وقت بهم نمی دی

مامان من حسود نیستما ولی می خام بدونم فرق من و دوستم چیه

مامان گفت:عزیزم تو هنوز هشت سالته وقتی بزرگتر شدی قول می دم که برات بخرم

ولی الان خیلی زوده من به فکر چشمای قشنگتم که ضعیف نشه من به فکر درساتم

که باید بره تو مخ کوچولوت حتما پدرومادر دوستت برای خودشون دلیلی داشتند

که ما نمی دونیم ولی از هر کی بپرسی می گه برای تو خیلی زوده

وقتی پسر قانع شدورفت تاباماشیناش بازی کنه

مامان باخودش فکرمی کرد:ای کاش نذاشته بودم پسرم

به جشن تولد پسرخانواده ای بره که از درون پوچند

 ولی هرکاری برای خودنمایی وریا می کنند

/ 3 نظر / 5 بازدید
کورش بهزاد

دقيقا فکر مادر رو درک می کنم. برای اينکه خودم بچه دارم و میدونم چه خبره. راستش رو بگم يه وقتايی خودم هم به خدا همين چيزها رو می گم. اما بعدا جوابهايی مياد که قانعم ميکنه.

یونس

سلام خوبی منو به یاد میاری من چشم انتظارم می دونم که اونقدر بی وفا شدی که منو نشانسی ولی دلم واست تنگید اومدم بهت بگم که من به بلاگفا نقل مکان کردم و مشتاق دیدارم یه سر بزن اونجا خیلی تنهام http://takotanha29.blogfa.com/ °°°°°°°°°°°°|/ °°°°°°°°°°°°|_/ °°°°°°°°°°°°|__/ °°°°°°°°°°°°|___/ °°°°°°°°°°°°|____/° °°°°°°°°°°°°|_____/° °°°°°°°°°°°°|______/° °°°°°°______|_________________ ~~~~/__ بيا اينم وسيله حالا ديگه_\~~~ ~~~~ ~~~~~/ _ميتوني بهم سر بزني _\~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ ,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.¸..... *•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.¸.....................